تبليغاتX
adamakesokot


 

 

 

با يک غمی دوستت دارم

و عکست را فقط نگاه نمی کنم...

صدايت را فقط گوش نمی کنم...

زندگينامه ات را فقط نمی خوانم...

می بلعم!...

تمام اين عکسها و کاغذها را می بينم و می خوانم

تا شايد ذره ای از بوی تو را حس کنم

شايد تو را ميان اين خطهای کج و قوس دار

پيدا کنم!

کاش تو هم مرا

آنچنان که من تو را

مي جويم

می جوييدی...

و شايد بهتر می توانستی تحمل کنی

آنچه را که من حتی نمی توانم تصور کنم

و تفکر به ذره ای از آن

گونه هايم را تر ميکند

تو چه زجری می کشی...

و من فقط می توانم هر روز برايت دعا کنم!

 

 

من دراين خلوت دلگير

جان می سپارم امشب

تقسيم می کنم سکوت را

با سکوت...

وتو درآنسوی اين شب

با غم ها بيگانه

مي گريزی از ياد من

شايد اما در خيالت

ياد من می شکفد

من ولی در اين خيالم

که در چشمهای خسته ات

امروز شادی کجا بود...؟

 

........................

(دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن...!!!!!! )

    ...

کاش می شد بر بندم کوله بارم را ... بگذ رم از اين زمين خاکی ... تا ناکجای آسمان ها بروم... نه... چشم بندم...تا انتهای زندگی را بدوم...

تلخي اين لحظه ها ديدنم را تاب نيست... بزرگ رنجيست زندگی... ماندنم را نای نيست

راه من بيراهه بود...

اينک اينجاست... ژرفای تاريک زندگی... که مرگ، شيرين تر از زندگی... زندگی، تلخ تر از مرگ... وفقط تکرار...

درد، درد، درد ... ... ...

مي خواهند بربايند همه احساسم را...پرده هايم، رنگ هايم را...ودر آن انديشه ...تا ربايند عمق نگاهم را

چه عبث فکر پليدی...

من جا گذاشتم ...روزي در چشمانت ...نگاهم را...واز آن پس ديدم...اشکهايت در گريزند همه وقت...

نکند اشک ...آب کند ...بشويد ...ببرد...نگاهم را...

آه که اين بيهوده است...

همچو کوه است غرور تو ومن...استوار و در دل بيقرار شکستن...

من از آن ترسم است...بعد وصل آن خطوط موازی ...بر زبان ها افتد...قصه ی ما عاشقان مغرور

وآن هنگام که شاگردی...درانديشه ی وصال ماست

معلم فرياد برآرد...

                            عاشقان مغرور

                                      هرگز به هم نمی رسند

                                              اين درس امروز ماست...

...............

نمی دانی گریستن" برای کسی که حدقه ی چشمش جز دو حفره ی عمیق و بزرگ پر خاک نیست " چه رنج آور است!چه می گویم؟رنج؟درد؟سخت؟این کلمات ازآن زنده هاست " ازآن دنیای پر از توانستن"پر از بودن و پر از زندگی کردن است.اینجا هیچ کلمه ای یارای حرفی ندارد" هیچ کلمه ای " هیچ زبانی کاری از دستش ساخته نیست.چه بگویم؟؟ جز همین اندازه که مرا مرنجان" در اینجا من همواره نگران توام" جز به این نمی اندیشم که نکند که در برابر آتش " انگاه که تنها چشم بر شعله های پر نشاط و بازیگر آتش دوخته ای و مرغان خیالت بر گرد سرت در پروازاند و یکایک برایت قصه ای ساز کرده اند" ناگهان لبان سیراب و چشمان براق و چهره ی شاداب و جوان و سرشار از زندگیت از قصه ای تلخ بپژمرد ...

مرا در اینجا " در این تنهایی جاوید و ساکتم" آرام بگذار! تو سال ها دیگر بی من " باید دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن " باشی و زندگی کنی" باشی و زندگی کنی"...باشی و زندگی کنی...

آری" باشی و زندگی کنی ...که دوست داشتن از عشق برتر است و من" هرگز" خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند" پایین نخواهم آورد....! .... !!!!!!!!!!

 

                                     ................................

 

امشب از فاصه ما و شما
می گذرم
این دلم ،
راه مرا می نگرد
قاصد صبح سپید
آنکه در اینه این
شب مهتابی من
می گرید
از غزلخانه عشق
قصه ما و شما
اندر این اینه رنگزده
جیوه اندود به بیرنگی خود
می شود جلوه هستی
ره فردا
پیدا
من در آن
قرمز مستی
سینه جنگ سراب
سبزی خاطره عاطفه
را می بینم
زردی نفرت یک
قرن فراق
قصه ما و شما
ناگهان از گذر سرد زمان
در شب مستی این بی خبری
غم همدردی یاران
در دل برف سپید
رنگ خکستری فاصله را می گیرد
او که زد رنگ
به این بی رنگی
چونکه از جور خزان گذرش
این سپیدی
همه جا زرد نمود

                                           .............................................

       (( ...کاش دیشب می گفتم" که قایق من واسه حضور تو بی ارزش ترین جاست...

 


باغ من ورودی خورشید ندارد !

باغ من تمام باغبان هایش را کشته !!!

 

 

 *دخترک فقط و فقط یک لحظه فکر کرد و بعد از اینکه چشم هایش را باز کرد خود را در آغوش خدا دید..

 

دلتنگ خواهم ماند

هميشه

نه برای با تو بودن

برای

برای دوست داشتنم...

برای

        همه آن چيزهايی که نديدی...

 

                                  دو قدم مانده تا قاف....

                                                       و آغاز فصلی نو ...

 

86/6/12                                            

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13ساعت 6:18 توسط pk |


__