حالا هزاران سا ل بعد از تو ياد سکوت خويش می افتم
شب نيست از اندوه چشمانت،پلکي به روی پلک بگذارم ...
ترسم فراموشت کنم ناگه، تا از خيالت چشم بردارم...
من بودم وماه وشب وشعرم؛ ـ شعري که سهم چشمهايت شد...!
حرفِ دلت با ماه می گفتی ـ ماهی که هر شب داده آزارم ـ
اينگونه با من دشمنی تا کی ـ ديگر به خواب من نمی ايی! ـ
در کوچه باغ خواب روياها ايا نخواهی کرد تکرارم
اين چندمين بار است بي خوابي سهم من از چشمان ناز توست
هرگاه قرص ماه کاملتر، من نيز تا خورشيد بيدارم
زيبا شبی بر چشم من بُگذر تا در وجودِ خويش دريابی
من شاعری آواره با عشقم ازشعر چشمان تو سرشارم
يک روز باران خوب يادم هست؛آهسته گفتی دوستم داری !!!!!!
با واژه های ساده" اما سخت،گفتم که من هم دوستت دارم ...
حالا هزاران سال بعد از تو ياد سکوت خويش می افتم
يک شوق ديرين می دود در من، می خواهد از من خواب انگارم
فردا مرا از ياد خواهی برد، فردا... همين فردا که می آيد ...
زان پس درونِ خود به آسانی روزی تو خواهی کرد انکارم ... ... ... ...!!





















و شما
ای گوش ها یی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید"
پس از این جز سکوت " سخنی نخواهم گفت.
و شما
ای چشمها یی که تنها صفحات سیاه را می خوانید "
پس از این " جز سطور سفید نخواهم نوشت.
و شما
ای کسانی که هر گاه حضور دارم بیش ترم تا آن گاه که غایبم "
پس از این مرا کم تر خواهید دید ...
&&&&
آه ! که چقدر فاصله ی ما دور است...
فکر می کنم هیچ وقت نرسی ...
و من در کنار این دنیا تنها... بمانم
و تو همیشه منظره ی من باشی
و در پیش چشم های من "
در سینه ی چشم انداز من "
قبله ی نگاه من
و هیچ وقت نه در کنار چشم های من "
هیچ وقت
در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو
تو را خواهم دید و آن گاه چه بگویم
به یک نا بینا یک" بیگانه "یک دور دست
که چه ها می بینم ؟؟؟
...
همه ی دنیای من...
۱۷ ۶ ۸۶